تولد مسافر کوچولوی ما
امیرعلی عزیز من روز پنجشنبه 28/6/92، ساعت 2:40 بعد از ظهر، در بیمارستان لاله واقع در غرب تهران به دنیا اومد و با اومدنش مامانی و بابایی رو کلی خوشحال کرد... عزیزدل ما وقتی به دنیا اومد 3570g وزن داشت و قدش 50cm بود.
چهارشنبه ،نیمه های شب دل درد شدیدی گرفتم. ساعت حدود 4صبح بود، همسرم اصرار داشت بریم بیمارستان اما من ترجیح دادم استراحت کنم تا حالم بهتر بشه.قدری که دردم کمتر شد خوابیدم، مجددا حدود ساعت 7صبح همون درد تکرار شد.اینبار من هم قبول کردم که بریم بیمارستان.با کمک همسری آماده شدم و راهی بیمارستان شدیم.یه حسی بهم می گفت امروز پسرکم قراره به دنیا بیاد، قدری استرس داشتم. تا رسیدن به بیمارستان قرآن خواندم و قدری آرامش گرفتم.از خدا خواستم هر چیزی که به صلاحمونه اتفاق بیفته.وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان، من رفتم داخل و همسرم بیرون منتظر موند... چکاپ های لازم رو انجام دادند و قرار شد با دکترم تماس بگیرند، 45دقیقه گذشت و نگران همسری بودم، می دونستم خیلی نگرانه. تا اینکه یه خانمی اومد و گفت باید آماده بشی برای زایمان، خانم دکتر ساعت 2 میان بیمارستان!!! خیلی جا خوردم آخه تاریخی که دکتر بهم داده بود 14مهر بود اما گویا پسرکم برای اومدن عجله داشت...
با مسئول بخش هماهنگ کردم که برم بیرون به همسرم اطلاع بدم. وقتی رفتم بیرون همسرم با چهره ای نگران منتظرم بود، بهش گفتم امروز قراره انتظارمون به پایان برسه.چیز خاصی نگفت اما نگرانی تو چهرش کاملا محسوس بود.طوری رفتار می کرد که باعث نگرانی من نشه و وانمود می کرد که آرامش داره اما چهرش چیز دیگه ای می گفت... با مامانم تماس گرفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم،همونجوری که انتظار داشتم مامانم گریش گرفت و گفت منتظر بمون تا ما برسیم. با همسرم رفتیم کارهای پذیرش رو انجام دادیم و منتظر موندیم تا مامان و بابا برسن. تو این فاصله چند بار از اتاق زایمان پیجم کردن و مجبور شدم برم بالا.ساعت حدود 11:15 بود که رفتم داخل بخش زایمان، ولی نتونستم مامانم رو ببینم.اما قرار شد قبل از اینکه برم اتاق عمل اجازه بدن مامان بیاد داخل و ببینمش. کارهای اولیه انجام شد و من آماده بودم.تو این فاصله قرآن خواندم و از خدا خواستم بهم آرامش بده و کمکم کنه یه نی نی سالم و صالح به دنیا بیارم.
ساعت 1:45 بعداز ظهر دکترم اومد و آماده رفتن به اتاق عمل شدم.وقتی دکتر اومد پیشم حالم رو پرسید و با خنده گفت"معلومه پسرت بچه درس خونه که عجله داره زود بیاد"مسئول بخش اجازه داد مامانم بیاد داخل، همسری هم جلوی در ایستاده بود و وقتی مامان می خواست بیاد داخل دیدمش.همچنان با همون چهره نگران بهم نگاه می کرد و لبخند می زد،حضورش بهم آرامش می داد. مامان اومد داخل و بغلم کرد و گریه کرد،بعد برام قرآن خوند و دعا کرد. لحظه آخر از مامان و همسری خداحافظی کردم و خواستم برام دعا کنن.
قبلا از دکترم خواسته بودم بیهوشی کامل بشم. وارد اتاق عمل شدم، تو اتاق عمل هرکسی مشغول کاری بود .برای اونها انجام عمل یه کار عادی و روتین بود،اما برای من نه!! استرس داشتم و دلم می خواست تو اون لحظه همسرم کنارم بود و بهم آرامش میداد.آخرین باری که نگاهم به ساعت افتاد، ساعت 2:23 بود و دیگه چیزی نفهمیدم...
وقتی به هوش اومدم درد داشتم،دلم می خواست زودتر نی نی رو ببینم و برم پیش همسرم و خانوادم. تقریبا ساعت 4 بود که من رو از ریکاوری بردن به بخش.وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم همسرم و خانواده منتظرم بودن.من گریه می کردم و درد داشتم، همسرم نوازشم می کرد و بهم دلداری می داد.سراغ پسرم رو گرفتم و عکسش رو بهم نشون دادن. وقتی وارد اتاق خودم شدم پسرم هم اونجا بود.یه پسر تپل مپل و سالم، خدا رو شکر کردم و برای کسانی که از این نعمت خدادادی محرومند دعا کردم. وقتی برای اولین بار پسرم رو در آغوش گرفتم یه حس غریبی داشتم ،حسی که تا بحال تجربش نکرده بودم.باز هم خدا رو شکر کردم.خدایا هزاران بار شکر...
حالا ما یه خانواده سه نفره خوشبختیم که برای این آرامش و خوشبختی خدا رو شاکریم.




تولد مسافر کوچولوی ما
